اولین سلام

2009/05/05 at 2:31 ق.ظ (دل نویس)

خیلی وقت بود به این فکر می کردم که چرا نمی توانم مثل خیلی های دیگر در وطن و کشور خودم با آرامش خیال و در صلح و صفا زندگی کنم! از این همه دوری و از این همه غربت خسته ام! از بچگی آرزویم بوده یک روز بزرگ شوم تا بتوانم ذره ای از مشکلات مردم مظلوم و ستم دیده ام بکاهم! حالا که وارد بیستمین سال زندگیم شده ام هنوز که هنوزه حتی قدمی به این هدف و آرزو نزدیک که هیچ بلکه دورتر رفته ام. امروز در سرزمینی زندگی می کنم که قاره ها از افغانستان عزیزم فاصله دارد و نه من از این مردمم و نه آنها از من!
احساس تعلق حس شیرینی ست که تا به امروز من و هزاران و شاید میلیون ها کودک و نوجوان و جوانان مردم افغانستان طعم آن را نچشیده ایم و خیلی ها حتی از وجود چنین چیزی بی خبرند! برای یافتن آرامش، افکار و فرهنگشان را با ساز هر سرزمینی که آنها را بعنوان مهاجرانی بی وطن پذیرفته اند می رقصانند تا شاید آن حس تعلق ذره ای در اذهان مغشوششان زنده شود! همه آنقدر به سرخ نگاه داشتن صورت با سیلی عادت کرده ایم که طعم حقیقی خوشی را از یاد برده ایم.

می گویند برای شروع هیچ وقت دیر نیست و نوشتن در این صفحه در اولین روز بیستمین بهار زندگیم شاید شروع بدی نباشد… از خداوندی که همیشه تنها پشت و پناه کشور و مردم رنج دیده ام بوده می خواهم این گام کوچک را شروع موفقیتهای عظیمی قرار دهد… آمین!

پیوند پایدار نوشتن دیدگاه